لباس عربی تنم بود....
روبروی باب جبرئیل بودم....
هم می خواستم برم داخل حرم...
هم نمی شد....
حرم ، حرم حضرت رسول رحمت للعالمین بود...
پیامبر مهربانی....
باب ، باب جبرئیل بود....
از همین جا فرشته وحی نازل می شد........
و کلام خدای مهربان را به رسولش می رساند....
شاید از همین جا بود که آیه آمد....
قل انی لا اسئلکم اجرا الا.....
موده فی ذی القربی
باورم نمی شد که این جا باشم....
از یک طرف جاذبه ای ماورایی آدم را به خود می خواند...
و از طرف دیگر...
از باب جبرئیل که داخل شوی می بینی که آن جا خانه ای است...
خانه ای که زهرا در آن می زیسته است...
و دری که دیگر نیست....
دری که سوزاندنش....
نمی شد داخل رفت....
واذا موده سئلت...
بای ذنب قتلت....
روبروی باب جبرئیل بودم....
هم می خواستم برم داخل حرم...
هم نمی شد....
حرم ، حرم حضرت رسول رحمت للعالمین بود...
پیامبر مهربانی....
باب ، باب جبرئیل بود....
از همین جا فرشته وحی نازل می شد........
و کلام خدای مهربان را به رسولش می رساند....
شاید از همین جا بود که آیه آمد....
قل انی لا اسئلکم اجرا الا.....
موده فی ذی القربی
باورم نمی شد که این جا باشم....
از یک طرف جاذبه ای ماورایی آدم را به خود می خواند...
و از طرف دیگر...
از باب جبرئیل که داخل شوی می بینی که آن جا خانه ای است...
خانه ای که زهرا در آن می زیسته است...
و دری که دیگر نیست....
دری که سوزاندنش....
نمی شد داخل رفت....
واذا موده سئلت...
بای ذنب قتلت....
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 15:14  توسط امیر ثابتی
|
