ما نشسته بودیم ، زنده گی ایستادن بود...
ما ایستاده بودیم ، زنده گی راه رفتن بود...
ما راه می رفتیم ، زنده گی دویدن بود...
(توضیح: متن فوق را پشت در یکی از توالت ها نوشته بودند....)
وبلاگ دانشجویی
ما نشسته بودیم ، زنده گی ایستادن بود...
ما ایستاده بودیم ، زنده گی راه رفتن بود...
ما راه می رفتیم ، زنده گی دویدن بود...
(توضیح: متن فوق را پشت در یکی از توالت ها نوشته بودند....)
وقتی خواندمش نتوانستم که بقیه مطلب را بنویسم...
ونتیجه اش شد بغض و این واریته که پایین همین توضیح است و آن مطلب که زیر درد ناقص ماند...
ادامه مطلب ناقص مانده را به زودی تکمیل می کنم...
اگر حالی باشد...
نمی شود درخیابان قدم زد و مردم را دید و....
وفکر نکرد.....
ودمغ نشد....
گرانی کمر ملت را شکسته است و گوشت دارد به افسانه ها میپیوندد....
و مردم روز به روز عصبانی تر می شوند و بی خیال تر....
بی خیال(( زنده گی))....
از دین و اخلاق هیچ نمی گویم که خیلی تکراری است....
آقای مدیر اما سوار بنزش است ....
وهنوز نمی داند که میوه کیلویی چند است...
وپایش را روی پایش انداخته ودانه های تسبیحش را می شمارد....
ونباید تعجب کرد که پسرش دیکته را ۲۰ نمی شود...
که نمی داند گرسنه گی چند نقطه دارد....
این وسط من مانده ام و دلی که می سوزد برای همه....
برای مدیر ....
برای پسرش...
برای ملت...
برای خودم....
و برای آن جانباز شیمیایی ...
وبرای آن موجی که هنوز در کربلای ۵ گیر کرده است....
وبرای آن که هنوز می جنگد...
نفس کشیدن سخت شده است....
آقای من نمی خواهی بیایی؟....
۲)چرا نسل ما ، نمی خواهد بشنود؟ و به کسی اعتماد ندارد؟
۳)چرا نسل ما ،جدی نیست؟
۴)چرا نسل ما آرمان ندارد؟
۵)چرا نسل ما کتاب نمی خواند؟
۶)چرا نسل ما احساس تنهایی می کند؟