تبليغاتX
درد , را از هر طرف که بخوانی ,درد است

درد , را از هر طرف که بخوانی ,درد است

وبلاگ دانشجویی

نمی دانم چه مرگم است که هر وقت نزدیک انتخابات که می شویم ، دپ می زنم...

شاید هنوز عادت نکرده ام که کسی سرنوشتش ، روحش ، عقیده اش و در آخر رای اش را با یک شام عوض کند....

شاید هنوز عادت نکرده ام که کسی ۴۰۰میلیون جیرینگی خرج انتخابات کند ودر کنارش کودکانی باشند که سوار تاکسی شدن برایشان تفریح شاهانه است....

شاید هنوز عادت نکرده ام ....

بگذریم...

نوشته زیر مربوط است به چند ماه پیش که در یکی از نشریات دانشجویی چاپیده شد...

ببخشید که ناخواناست و سیاه است فونتش...

دعایم کنید که در روز حساب رویم سیاه نباشد...

 

 

زمانه بر سر جنگ است ، یا علی مددی

مدد ز غیر تو ننگ است ، یا علی مددی

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 13:21  توسط امیر ثابتی  | 

 

1.همین سال پیش بود که گفتند،دانشجوی شبانه جایش در خوابگاه پردیس نیست...آنقدر از وجدان چیزی بارمان بود که نتوانستیم از روابط استفاده کنیم،چشممان را برروی همه دیگر کسانی که اسم دانشجوی شبانه رویشان بود ببندیم و باز هم در پردیس اطراق کنیم....بعدتر دیدیم که باز هم به دانشجویان شبانه خوابگاه میدهند ،اما دیگر"پردیس" آن "پردیس" نبود...

2.شاید جالب باشد نویسنده ی این سطور،روزگاری خود دبیر این تشکل،یعنی همان تشکلی که این ورق پاره ها را منتشر می کند،بوده است،و یعنی تر همین مستقل!ولی یکی از دو علت نماندن در پردیس وجود همین تشکل بود ...

3.بعدتر دیدیم که باز هم به دانشجویلن شبانه خوابگاه میدهند،اما دیگر "پردیس"، آن "پردیس" نبود!نه اینکه فکر کنی که درو دیوار یامحوطه یا نقشه اش کن فیکون شده باشد!...بدبختی آن بود که وقتی وارد این دانشگاه شدیم اکثردوستانمان از سال بالایی ها بودند.بسیار خوشحالم که خواننده این رقوم دانشجوست و دیگر لازم نیست که سال بالایی را معنی کرد!و همین پارسال همه انها فارغ التحصیل شدند ،یعنی ماندن و دیدن فضایی که دیگر "آنها" داخلش نیستند،کمی عذاب آور است.کمی نه،خیلی عذاب آور است!...البته همه ی دوستانی که این را می خوانند،درک خواهند کرد که قصد بالا بردن آنها و یا پایین کشیدن این ها نیست...نه!قضیه ،قضیه ی دل است!که به آنان بسته شد ولی حالا که رفته اند هنوز در گرو و اسیر آنان است.

4.نویسنده این سطور روزگاری دبیر مستقل بوده است،ولی روزی که "دوره اش" تمام شد،به شدت به این فکر افتاد که برای چه این همه بی اخلاقی در حوزه ی سیاست است؟!...البته صد بار خدا را شکر که این بی اخلاقی به نسبت بسیار کمتری در تشکل های دانشجویی است!...و خود را نیازمند آن دانست که بار دیگر در ضرورت های کار سیاسی بازاندیشی کند...و این بازاندیشی فضایی را لازم داشت که آدم راحت و فارغ از سرو صداها بیشتر فکر کند...

5.گفته بودم که دوستان فارغ التحصیل شدند، چشممان باز شد و "غربت" را حس کردیم،غربتی که سال 82 و به هنگام ورود به این بیغوله،حتی ذره ای اش را نچشیده بودیم... از طرف دیگر سابقه ی دو سال حضور در شورای مرکزی انجمن مستقل،وجهه ای ازآدم می ساخت.این وجهه-فارغ از اینکه بخواهیم بد یا خوب بودنش را بررسی کنیم-باعث نوعی رفتار خاص می شد و این رفتار بیرونی خاص،باعث نوعی نگرش درونی می شد که با این بازاندیشی افکار نمی خواند...پس "پالایش" به "پردیس" رجحان پیدا کرد...

6.علت راغب شدن نویسنده ی این سطور،عنوان جالبی بود که برای این ورق پاره انتخاب کرده بودند، "در جستجوی راه"... .داشتم می گفتم،که سابقه ی دو سال حضور در یک تشکل سیاسی،باعث آن شده بود که دو سال بیشتر از پیش،جریانات سیاسی موجود در کشور را دنبال کنم و نمی توانم نگویم که این دو سال پیگیری به شدت آدم را به این فکر فرو می برد که این همه بی اخلاقی برای چه؟!...برای کسانی که از نزدیک با هم آشناییم ،کاملا واضح است که چقدر "ساده ام" و از این سادگی بدم نمی آیدتا وقتی که احساس نکنم که کسی که سادگی را معادل خریت گرفته است وهوس سواری گرفتن به سرش زده است...از روی همان سادگی،می گفتم که خوب اینها حرفی برای گفتن دارند و آنان نیز...خوب می توانند اینها حرفشان را بزنند و آنها نیز...سپس این همه بی اخلاقی چرا؟!...

7.یک سال دوری از سرو صدا و فکر کردن و باز هم فکر کردن به این نتیجه ام رساند که سیاست،باید برخاسته از فرهنگ باشد،وگرنه در دام بی اخلاقی خواهد افتاد و این گزاره قطعی است!زیرا جاذبه جاه و مقام و شهرت و ثروت و الی آخر آنچنان زیاد است که اگر فرهنگ نباشد آدمی زاد را بر آن خواهد داشت که به هر وسیله ای متوسل شود...

8.کل هفت پاراگراف بالا را اگر بخواهی خلاصه کنی به این می رسی که فرهنگ،خیلی خوب است ولازم ،حتی بالاتر که فرهنگ واجب است!

9.گفته بودم که علت رغبتم به نوشتن،عنوان این ورق پاره بود "در جستجوی راه"...همین یکشنبه هفته پبش بود که استاد ،برای بچه ها فرهنگ را این گونه تعبیر کرد:"فرهنگ = فر+هنگ، فر؛یعنی شکوه و هنگ یعنی...،فرهنگ در یک کلام یعنی عاملی که باعث شکوه و عظمت یک قوم بشود!

10.اگر کمی دقت کنی ،فرهنگ را ملازم اخلاق می بینی،ملازم یعنی همراه، یعنی آدم با فرهنگ،با اخلاق است و آدم بی فرهنگ بی اخلاق،بی فرهنگ ...یعنی آنان که در حوزه ی سیاست بی اخلاقی می کنند مشکلشان در بی فرهنگی یا در نگاهی تساهل آمیز ،کم فرهنگی!است... .

11.یکی از عوامل مولد فرهنگ، فکراست،این را هم در همان یک سال بهش رسیده ام.یعنی اگر کسی فلسفه و فکر نداشته باشد،اگر فرهنگ داشته باشد کاملا تصادفی است!

12.اگر بخواهم همه این یک سال فکر کردن در این حوزه را خلاصه نمایم به این چند جمله می رسم که: فکر و فلسفه از عوامل اصلی فرهنگ سازند و البته بالعکس،و سیاست باید زائیده ی فرهنگ و بالتبع اندیشه ی خاص باشد،نه قدرت طلبی!یعنی این نشود که مانند این روزگار ،چپ هایمان شعار راستی بدهند و راست هایمان از آرمان های چپی دفاع کنند!!

13.زیاده جسارت است!

14.وقتی تو نیستی هرروز،روز مباداست...(قیصر امین پور).       

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 13:7  توسط امیر ثابتی  |